را برایتان خواهم گذاشت امیدوارم لذت ببرین سعی
کنید هر روز بیاین چون ممکنه هر روز آپ کنم به
امیده دیداره شما تو وبلاگم

دریا را که در آرامش خفته می بوسم
و بر پیشانی گل سرخ سجده می کنم
تا شاید در لبخنده آسمانی تو بشکفم
ای عزیزتر از وجودم
زلال ترین پیغامهای عاشقانه رابا حریری بافته شده
از عطوفت تقدیمت می کنم
بپذیر

نازنینم هیچ میدونی اکنون که برایت می نویسم
همه ی وجودم در تمنای دیدنت می سوزد؟
هیچ میدونی برای اینکه دوباره بتوانم قامتم
را در آینه چشمانت به تصویر بکشم ثانیه
را یکی یکی می شمارم ؟
کاش آن روز بیاید 
امشب دل تنگم
وای عجیب آن که دل تنگیم امشب رنگ و بوی دیگر دارد
گویی امشب هزاران برابر بیشتر از مجنون عاشق لیلی دلت هستم
مجنونی که در بیابانه خاطرات کوتاهی که با تو داشته حیران و
سرگردان به دنبال رده پایی از تو می گردد
و تو میایی !
بی آنکه با نازه آمدنت لیلایی از تباره مجنونات را در انتظاره
آمدنت بی تاب کنی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت8 بعد از ظهر توسط آیدین
امروز می خوام یک کاره متفاوت انجام بدم حتما میگین
چه کاری درسته؟
می خوام سایتی بهتون معرفی کنم که با ثبت نام در آن و
گذاشتن در سایتتون کسب درآمد کنید...
یعنی هر کسی تو سایت و وبلاگ شما رو آن لینکی که
گذاشتین کلیک کنه به حساب شما پول واریز میشه
بهتره به برین تو این لینک و خودتون دقیق تر بخوانید
برای ثبت نام و آگاهی بیشتر رو این سایت کلیک کنید...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9 بعد از ظهر توسط آیدین
میبینه بغلش میکنه میگه:
عزیزم من اسمم ساراست خوشحالم که قبول کردی بیایی
پیشه ما زندگی کنی...
الوین سالها با پدرو مادر جدیدش زندگی میکنه...
۱۵ سال بعد
الوین میره پیشه مادرش و از دور میبیندش ولی جرات
نمی کنه بره جلو چون مادرش عصبانی می شد...
برمیگرده پیشه امیر و میگه:
من دیگه طاقت ندارم که مادرمو از دور ببینم من باید
آدمایی که این بلا را سر مادرو پدرم آوردن را پیدا کنم
و انتقامشونو بگیرم...
امیر میگه از کجا میخواهی پیداشون کنی در ضمن انا
آدمای خطرناکی هستن من نمیدونم چی بگم برو با سارا
حرف بزن ببین اون چی میگه...
الوین میاد پیشه سارا و همه چیو میگه...
سارا همین طوری که به الوین نگاه میکرد و حرفاشو
گوش میداد اشک از چشماش جاری میشه ومیگه:
پسره گلم میدونی که تو این چند سال چقدر من شادو
خوشبخت بودم انم دلیلش تویی پس کاری نکن که این
خوشبختی تبدیل به جهنم بشه...
الوین با صدای بغض گرفته میگه:
مادره خوبم شما خیلی برای من زحمت کشیدن و منو
بزرگ کردین ولی اونا منو تو بچگی از پدرو مادرم
جدا کردن من دیگه امیدی به جز انتقام برای زندگی
ندارم...
سارا میگه باشه هر چی تو بگی ولی میخوام اول تو
را با یکی از دخترای فامیل آشنا کنم اون دختر خیلی
وقته منتظره تا تو را ببینه صدا میکنه شیدا بیا...
الوین میگه من نمی خوام با هیچ دختری آشنا شم
ولی وقتی چشمش به شیدا میافته خشکش میزنه ...
شیدا میگه سلام آقا الوین خوبین راستش خیلی
تعریفتونوشنیده بودم ولی از تعریفا هم بهترین...
الوین خشکش زده بود نه می تونست حرفی بزنه
و نه حرکتی کنه...
سارا الوینو میکشه تو اتاق میگه تو چت شده چرا
خشکت زده و چیزی نمیگی...
الوین میگه این کیه چقدر با احساسو زیباست میشه
دوباره ببینمش و باهاش حرف بزنم؟
سارا میگه من میرم بیرون شما را تنها میزارم...
الوین وقتی میره پیشه شیدا باز نمیدونه چی بگه
با نکنته زبان میگه سلام خانوم...
شیدا می خنده و میگه چیه؟ چرا هولی؟ مگه از
من میترسی؟
الوین میگه نه فقط کمی جا خوردم آخه من تا
حال با هیچ دختری حرف نزدم در ضمن شما انقدر
خوشگلین که زبانه همه را بند میارین...
روزها میگذرد و الوین بیش از بیش عاشق شیدا
میشه شیدا هم همینظور...
یک روز الوین تمام زندگیشو برای شیدا تعریف
میکنه...
شیدا اشک از چشای جاری میشه میگه دیگه تو
تنها نیستی من تا عمر دارم در کنارت خواهم بود
و دیگه نمیزارم ناراحت بشی و عذاب بکشی...

الوین میگه شیدا من جنگی شروع کردم که شاید
برگشتی برای من نباشه ولی تو امروز بهم امید
دادی پس قول میدم که نزارم اتفاقی برام بیافته
من باید انتقام پدرو مادرم بگیرم و هیچ کسم
نمیتونه جلومو بگیره...
شیدا ناراحت میشه و میگه فکر میکردم عشق
من بتونه تو را از این راه بازداره ولی من به تو
حق میدم که این کاروبکنی هرچه قدرم من عاشقت
باشم و تو هم عاشقم باشی ولی باز پدرو مادر
نمیشه ولی باید منم در این راه در کنارت باشم
و کمکت کنم...
الوین میگه خیلی ممنون که درکم میکنی ولی تورا
به عشقمون قسمت میدم که بزاری من تنها این
کارو به پایان برسانم...
الوین که در تمام شهر دوستو آشنا و نفوذ داشت
آخر فهمید که قاتل پدرش کیه...
همه ی دوستان الوین به دنبال ان آدم میگشتن ....
آن مرد فهمیده بود الوین دنبالشه تا انتقام پدرشو
بگیره برای خود آدمایی اجیر کرده بود که الوینو
بکشن و از خودش محافظت کنن...
الوین هر روز با شیدا بود و عاشقانه برای هم
میمردن...
الوین گفت عزیزم من دیگه باید برای مدتی از
پیشه شماها برم نمی تونستم این حرفا را به مادر
و پدر بگم خواهشا تو به جای من از اونا خداحافظی
کن و بگو قول میدم سالم برگردم...
شیدا با چشمای اشک آلود گفت الوین تو بهترین
پسری هستی که میتونه وجود داشته باشه برو
وظیفه ی فرزندیتو به جا آور و برگرد پیشه ما
چون بدونه تو میمیرم...
الوین با چند تا از دوستاش در یک جای امن مخفی
شده بودن و دونباله فرصت بود تا حمله کنن و
بدونه هیچ خون ریزی اون مردو بگیرن...
یک روز یکی از دوستای شرور الوین زنگ زد
گفت الوین من اون مردو پیدا کردم الان تو این
آدرس تو خونه تنهاست...
الوین سری به اون محل میره و دوستشو انجا
پیدا میکنه دوستش میگه تو همون خونه است
برو بکشش منم باهات میام...
الوین وقتی وارده خونه شد دید کسی تو خونه نیست
یهو از پشته سر سه نفر از جلو چهار نفر سبز شدن
همشون اسله هاشونو به طرف الوین نشانه گرفته
بودن...
که اون مرد از پشته آدما در امد و گفت آفرین پسر
کارتو خوب انجام دادی!
الوین دید دوستش رفت طرفته اون مرد...
گفت تو رسمه دوستی را خوب به جا آوردی
دوست برای دوست جانشو میده ولی تو داری
جونه دوستتو میگیری مگه یادت رفته چند بار به
خاطره تو جونم به خطر انداختم یک چیزه دیگه
وقتی تو زنگ زدی و گفتی بیام اینجا همون لحظه
یک حسی بهم گفت که تو با اینه هستی ولی گفتم
شاید اشتباه میکنم ولی مهم نیست من اینجا یک
بارمیمیرم ولی بعد مردنه من تو هزار بار خواهی مرد...
دوستش سرشو پایین انداخت و رفت تو فکر...
مرده گفت دیگه بسه کنید این بچه بازیارا...
میدونی من کیم...!
من همون شریک بابات بودم که سرشو کلاه
گذاشتم و تمامه ثروتشو به نام خودم کردم بعدها
که فهمیدم دنبال منه مجبورشدم بکشمش و شروع
به خندیدن کرد...
الوین با عصبانیت گفت تو فقط پدرمو نگشتی تو
یک خانواده را از هم پاشیدی تو مادرمو گشتی تو
باعث شدی من بی پدربشم و مادرمم حتی حاضر
نیست منو ببینه تو منو بدبخت کردی بهت قول
میدم میکشمت حتی آخرین نفسای زندگیم باشه...
خواست به طرفه مرده حمله کنه از پشت به طرف
الوین شلیک میکنن که تیر به بازویه الوین اصابت
میکنه ...
دوسته الوین که از کارش پشیمون شده بود به
طرف مردها شلیک میکنه دوتا از انا را نکشته
بود که با تیرهای نامردان از پا در میاد...
مرده گفت خوب شد گشته شد کسی که به دوستش
خیانت کنه با ما چه میکنه و داد زد بکشنش...
مردها که خواستن به الوین شلیک کنن...
که در همان لحظه در باز میشه و دوستای الوین
از پشت حمله میکنن و داد میزنن اسلحتونو بندازین
مگرنه شلیک میکنیم همه ی مردها اسلحشونو زمین
میزارن تسلیم میشن...
دوستای الوین که در حال جمع کردن اسلحه ها بودن
قاتل یهو اسلحشو در میاره و بطرف الوین شلیک
میکنه که درهمان لحظه شیدا میاد جلوی الوین ...
الوین داد میزنه نه ولی کار از کار گذشته بود تیر
از پشت به شیدا میخوره...
الوین اسلحه ی برمیداره و به طرف مرده شلیک
میکنه۷ گلوله به مرده میزنه و میگه اینا به خاطر
پدرو مادرم و دوستم و تنها عشقم...
شیدا را بغل میکنه و میزاره گوشه ای و میگه تو
اینجا چی کار میکنی مگه قول ندادی نیایی و سری
میره سراغ دوستش ...
میبینه داره نفسای آخرشو می کشه میگه چرا این
کارو کردی...
دوستش جواب میده تو امروز چشم منو باز کردی
و فهمیدم این دنیا با خوبی زیباتره ازت تشکر میکنم
دنیا را برام زیباتر کردی منو ببخش وامیدوارم
خداوند هم منو ببخشه...
و در حال حرف زدن از دنیا میره ...
الوین ناراحت میشه و اشک از چشاش جاری میشه
و میگه تو جونه منو نجات دادی تو بهترینی...
فورا شیدا را به بیمارستان میرسونن و نجات پیدا
میکنه...
چند روز بعد الوین تو تخته بیمارستان به هوش
میاد و سراغ دوستاش و شیدا را میگیره...
با حاله ضعیفش میره به اتاق شیدا تا حالشو بپرسه...
میبینه هنوز به هوش نیامده....
دکتر بهش میگه حالش اصلا خوب نیست که در
همان لحظه امیرو سارا میان تو ...
امیر میگه پسرم حالت خوب شده سارا بغلش
میکنه میگه عزیزم تو قول داده بودی سالم برگردی
تو که بد قول نبودی چرا این دفعه بد قولی کردی
که در همان لحظه امیر میگه خدارو شکر کن
که حالش خوبه...
الوین میگه چرا شیدا را گذاشتین بیا...
سارا میگه من خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم
ولی او گفت...
اگر اتفاقی برای الوین بیافته من میمیرم پس اگر
اتفاقی می خواد بیافته بهتره اول برای من بیافته
چون الوین جان منه کوچکترین زخمی برداره من
دردشو احساس میکنم الوین روحو جسمو قلبمه
بدون او زندگی برام جهنمه...
الوین اشک از چشاش جاری میشه میگه مادرو
پدره عزیزم برای من نه فقط برای تنها عزیزم
دعا کنید تا خوب شده منم بدونه او نمی تونم
زندگی کنم اون تمام هستی منه...
الوین میره بالای سره شیدا و میگه مگه قول
ندادی بدونه من جایی نری و زوتر از من نخوابی
مگه نمی بینی من بیدارم چرا پس تو خوابی بیدارشو
که تنهام بدونه تو تنهایی منو میکشه...
از اتاق گریه کنان میره بیرون میره رو تخته
خودش می خوابه و دست به دعا می شه...
میگه خداوندا میدونم همیشه به فکرم بودی و
ازم مراقبت کردی ولی امروز برای خودم چیزی
نمی خوام برای زنده موندنم به شیدا نیاز دارم
اگر اون نباشه منم نیستم...
تمام عمره منو بگیر و به اون بده فقط برای من
۱ ماه عمر بده تا تو این مدت باهاش زندگی کنم و
لذت خانواده را بکشم خدایا خواهش میکنم و
اشک ریزان فقط دعا میکرد...
چند روز گذشت..
حاله شیدا روز به روز بدتر میشود دکترا مجبور
میشن عملش کنن...
چند ساعتی تو اتاق عمل بود الوین بیرون اتاق
عمل دست به دعا بود که در همان حال سارا و
امیر با یک زنی امدن بیمارستان...
الوین با تعجب بلند شد دید مادرشه...
امیر گفت از دیروز اسمتو صدا میکنه می خواست
تو را ببینه...
الوین گفت مادر حالت خوبه تو درده دل منو فهمیدی
حس کردی من تنها دارم میشم امدی پیشم...
مادرش گفت الوین این تویی چقدر بزرگ شدی
عزیزم چرا تنهام گذاشته بودی کجا بودی چندین
ساله منتظرتم...
الوین بغلش میکنه و میگه مادر چقدر دلم برات
تنگ شده بود ۱۵ سال صبر کردم به امیده این
روز تا بغلت کنم و بگم مادر تو هم بگی پسرم ...
مادر امروز بهترین روزه منه نمی خوام تو این
روز عشقمو از دست بدم خداوند دعای تو را
میشنوه تو برای عزیزم دعا کن که خوب شده
من بدونه اون نمی تونم زندگی کنم...
مدتی بعد دکتر از اتاق عمل میاد بیرون و میگه
دعاتون مستجاب شد...
همه از خوشحالی نمی دونستن چی کار کنن...
الوین گفت خدایا تو چقدر بزرگی خیلی ممنون
امروز خیلی خوشحالم کردی بهترین روزه زندگیمو
بهم هدیه دادی هم مادرمو آوردی پیشم و هم
عشقمو نجات دادی...
بعد از چند ماه الوین با شیدا ازدواج کرد و صاحب
پسری شدم...
الوین در کنار شیدا و مادرش و به همراه سارا و
امیر یک زندگی شیرین و خوشبختی را ادامه دادن
و هنوزم با خوشحالی و شادی زندگی میکنن...

این داستان یک داستانه واقعی است و امیدوارم
برای شما عزیزان تجربه ی باشد و خوشتون
امده باشه...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 بعد از ظهر توسط آیدین
میره قبل از اینکه به مادرش برسه از شدت ناراحتی
بیهوش میشه و میافته روی مادرش...
بعد از چند ساعت با صدای گریه و ناله ی مادرش به
هوش میاد وقتی چشمش به مادرش میافته که نشسته
بالای سره پدرش و گریه میکنه اشک از چشماش
جاری میشه آرام آرام طرف مادرش میره وقتی به
مادرش میرسه ازپشت مادرشو بغل میکنه یهو مادرش
جیغ میکشه و بلند میشه!
الوین با صدای گرفته میگه مادر مادر... ولی مادرش
ازش بیشتر دور میشه...
الوین بلند میشه میره طرف مادرش و بغلش میکنه
مادرش داد میزنه و الوینو از خودش دور میکنه![]()
میگه ببین این مردو اینجا مرده ببین ازش داره خون
میاد...
تو بچه کی هستی که امدی اینجا و منو بغل میکنی از
من دور شو...
الوین میگه مادر مادر منم الوین تو...
مادرش زیره گوشه الوین میزنه و میگه دیگه به من
نگو مادر من مادر هیچ کس نیستم![]()
مادرش داد میزنه من مادره هیچ کس نیستم فرزنده
من مرده هی این جمله را تکرار میکرد و از هوش
رفت الوین چند دقیقه ای به مادرش نگاه میکنه و
بعد به پدرش...
با پای پیاده میره بیرون تا کمک بیاره....
انقدر تو خیابونا راه میره و دونبال کمک میگرده که
پاهای نازه الوین آنقدر زخم میشه که دیگه نمی تونه
راه بره و از حال میره چند نفری میان سراغش و
میرن به کمکش...
چند روزه بعد...
الوین وقتی بیدار میشه میبینه تو بیمارستانه...
داد میزنه مامان مامان....
پرستارا میان پیشش تا آرامش کنن
داد میزنه مامان مامان مامان .... مامانم کجاست
بابام کجاست...
ولی هیچکس جوابشو نمیداد همه سرشونو انداخته بودن
پایین و ساکت بودن...![]()
از چشمانه همه پرستارا اشک جاری بود ولی هیچ
کدوم جرات حرف زدنو نداشتن
الوین از تخت پایین میاد و میره تا مادرشو پیدا کنه...
چند قدمی نرفته بود که از درده پاهاش می خوره زمین
ولی باز از رفتن دست برنمی داره رو زمین خودشو
میکشه تا بره بیرون...
آن لحظه یکی از دکترا میاد الوینو بلند میکنه و تو بغلش
میگیره و میزاره رو تختش...
الوین داد میزنه ولم کنید می خوام برم پیشه مامانم ...
دکتر میگه آرم باش من میبرمت پیشه مادرت بعد به تمام
پرستارا میگه از اتاق برین بیرون...
دکتر میگه پس اسمت الوینه چه اسمه قشنگی داری
اسمه منم امیره ...
آرم باش باهم میریم پیشه مادرت ولی قبل از رفتن
میخوام باهم مثل دوتا مرد حرف بزنیم...
الوین تو دیگه بزرگ شدی باید حقیقتو بدونی...
امیر با چشمای اشک آلود میگه مادرت عاشق پدرت بود
با دیدنه پدرت تو خون طاقت نیاورده بهش شوک
وارد شده و هیچ کسو نمیشاسه مادرت نخواست پدرتو
تنها بذاره خواست باهاش بره ولی خدا نخواست تو
بی مادرش بشی الوین جان می خوام یک چیزی بهت
بگم اگر قبل کنی رو سر منو همسرم منت میزاری و
خوشحالمون میکنی ما فرزندی نداریم اگر دوست داری
تا حاله مادرت خوب بشه پیش ما بمونی...
الوین که فقط در حال گریه کردن بود جوابی نداد و امیرو
بغل کرد و گفت هر چی بگی گوش میکنم فقط خواهش
میکنم حال مادرمو خوب کنید و منو ببرین پیشش...
امیر الوینو بغل میکنی تا ببره پیش مادرش....
تو راه به الوین میگه اگر مادرت تو را نشناخت خودتو
ناراحت نکن و درکش کن...
وقتی رسیدن به اتاق مادرش...
الوین گفت من میخوام تنها مادرمو ببینم...
الوین رفت توی اتاق... دید مادرش نشسته و به یک
گوشه ای زل زده و گریه میکنه رفت طرف مادرش
وقتی رسید گفت
مادر مادر...
نتونست دیگه حرف بزنه و پرید تو بغل مادرش...
مادرش داد زد برو کنار به من دست نزن فقط پسرم حق
داشت بهم دست بزنه ولی ان الان تو این دنیا نیست...
الوین داد زد مادر من پسرتم... پسرت منم ...منم
الوین تو...
مادرش نگاه عمیقی به الوین کرد و خندید...
گفت تو پسره منی!خنده داره پسرمو ان نامردا گشتن
حتی شوهرمم گشتن من دیگه تو این دنیا تنهام برو
بیرون وتنهام بزار...
منم میخوام بمیرم و برم پیش پسرم و شوهرم...
شروع میکنه سرشو به دیوار زدن الوین میره جلوشو
بگیره...
الوینو میزنه و پرت میکنه ...
الوین داد میزنه امیر کمکم کن دارم بی مادر میشم....
امیر میاد تواتاق و صحنه را که میبینه داد میزنه پرستارا
بیاین و خودش میره مادره الوینو میگیره و مادرش به
زدنه خودش شروع میکنه...
پرستارا میریزن سرش دستاشو میگیرن و به تخت
می بندنش...الوین داد میزنه نبندین مادرمو ول کنید...
امیر الوینو میگیره و میاره عقب...
الوین به امیر میگه هر چی بگی انجام میدم حتی پسره
شما میشم فقط خواهش میکنم بگو مادرمو نبندن آخه
ان دردش میاد بگو بازش کنن...
امیر میگه عزیزم این به خاطره اینه که به خودش
صدمه نزنه...
الوین گریه کنان امیرو بغل میکنه و میگه من چقدر
بدبختم...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت11 قبل از ظهر توسط آیدین
امروز می خوام یک داستانی را براتون بگم
که ممکنه تو زندگی به چنین موضوعاتی
برخورده باشید.
داستان من چند قسمت است اگر دوست دارن بدونید
آخر این داستان واقعی چی میشه سعی کنید همیشه
همراه من باشید هر ۳ روز یک بار قسمتی از داستان
را خواهم گفت امیدوارم خوشتون بیاد و استفاده کنید و
تو زندگی خودتون سرمشق قراردهید.
داستان ما از جایی شروع میشه که دوتا زن و مرد
که بی حدو اندازه همدیگرو دوست داشتن و عاشق
هم بودن باهم ازدواج می کنن
و زندگی خیلی شیرین
و خوشبختی شروع میکنن بعد ۲ سال صاحب فرزندی
میشن که اسمشو الوین میزارن با به دنیا امدن الوین
زندگی این دوتا زن و مرد ویران میشه
پدره الوین تو
عرض یک ماه بعد به دنیا امدن الوین تمام ثروتشو و
دارایشو از دست میده و باعثشم شریکش بود که سرش
کلاه گذاشته و تمام پولا را بالا کشیده و فرار کرده
بود و بدهکاری که به مردم داشتن گردنه پدر الوین
می افته و مجبور میشه هر چیز داره بفروشه تا قرض
مردمو بده الوین و پدر و مادرش دربه در میشن و
مجبور شده تو یک خونه ی کوچک و پایین شهر زندگی
کنن ولی تازه شروع بدبختی الوین و پدر و مادرش بود.
چون پدره الوین تصمیم گرفته بود شریکشو پیدا کنه
و پولشو پس بگیره ![]()
ماه ها و سالها گذشت ولی پدر الوین نتونست اون مرده
کلاه بردارو پیدا کنه.![]()
۵ ساله بعد
یک روز که مادرش الوین را برده بود بگردونه وقتی
برمی گردن خونه می بینن خونه به هم ریخته است
مادر٬ الوین را میزاره زمین و میره تو اتاق وقتی
وارده اتاق میشه جیغ می کشه و از حال میره الوین
گریه کنان میاد سمت مامانش و هی تکونش میده تا بلند
شه ولی مادرش انگار خواب بود باباشو ان طرف
می بینه که گوشیی افتاده بود غرق در خون وقتی پدرش
چشمش به الوین افتاد اشک از چشماش جاری شود با
اشاره دستای خونین پسرشو صدا میزد
الوین آرم
آرم میره طرف پدرش ![]()
پدرش بغلش میکنه و می بوستش و با صدای لرزان
میگه عزیزه دلم منو ببخش من خوشحال بودم که
پسرم داره به دنیا میاد ولی الان ازت خجالت می کشم
چون جز بدبختی چیزی بهت ندادم الوین عزیزم مرد
باش و درستکار الوینوتو بغل میگیره و ....![]()
الوین گریه کنان پدرشو تکون میده میگه پدر بلند شو
بغلم کن من هنوز از بغلت سیر نشدم بلند شو بغلم کن
تا بازی کنیم پدر نخواب پاشو پدر ببین مامان خوابیده
تو نخواب تنهام نزار اشک میریخت و با دستای کوچکش
جای زخمومیگرفت تا خون نیاد ولی افسوی نمی دونست
که پدرش دیگه تو این دنیا نیست برمیگرده به طرف
مادرش با صدای گرفته و بغض داد میزنه مامان
مامان مامان مامان مامان ....

حتما روزای دیگه بیاین بقیه داستانو بخونید
از دستش ندین خیلی جالبه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2 بعد از ظهر توسط آیدین
دنیا به شما بگیم امیدوارم به دردتون بخوره
تقدیم می کنم به تنها عزیزم
انگلیسی =======> I Love You
ایتالیا =========> Ti amo
آلمانی ========> Ich liebe Dich
ترکیه ========> Seni Seviyurum
فرانسه ======> Je t'aime
اسپانیا ======> Te quiero
هندی ====> Mai tumase pyre karati hun
عربی ======> Ana Behibak
یوگسلاوی ======> Ya te volim
ژاپنی ========> Kimi o ai shiteru
کره ======> Nanun tangshinul sarang hamnida
روسیه ======> Ya vas liubliu
رومانی =====> Te iu besc
ویتنام =====> Em ye^u anh
اکراین ======> Ja tebe koKHAju
آفریقایی =====> Ek het jou liefe
سوریه ======> lebanese : Bhebbek
سوئد ======> Jag a"Iskar dig
سوئیس =====> Ch'ha di ga"rn
تونس =====> Ha eh bak

بدانید ای دوستان و عاشقای پاک
که این دنیا محل امتحان عشق است
باید عشقمان را ثابت کنیم تا آن دنیا عاشقترین باشیم
اول باید عاشق خدا باشیم با یاری اوست که موفق
می شیم اگر عاشق خدا باشیم در عشق برندیم
کسانی که عاشق خدا هستن آدمای مهربان و دلی پاک
دارن بیاین یک بار امتحان کنیم تا ببینیم عشق خدا چقدر
شیرینه هر کسی نمی تونه عاشقه واقعی باشه
عشق و با هوس اشتباهی نگیریم
عشق مقدس و پاکه
عشق حقیقی از طرف خدا میاد
کسانی که عاشق خدا هستن یک عاشق و معشوق
واقعی هستن امیدوارم شما هم عاشق و معشوق
واقعی باشین

[ ]
+ نوشته شده در ساعت1 قبل از ظهر توسط آیدین
وقتی وبلاگ قبلیمو تعطیل کردم دلم پر
شده بود از حرفای نگفته ولی حالا که
شروع کردم به نوشتن می تونم تمامه
حرفای دلمو بگم.
شما هم با من همراه باشین مطمعا باشین
خوشتون خواهد امد.
تصنيف عشق...
توي آســــــــــمون قـــــلبم يه ستاره تک و تنهاست
تو ديار عـــــــاشقونه يه نـــــــگاهي رنگ شبهاست
نه،نمي شه تو نباشي من مي خـوام عاشق بمونم
پشت پرچين نـــــــــگاهت مث يه خـــــــــيال نمونم
واي که اين دلــــــم گرفته واسه شـــــــعراي نگفته
يه صـــــداي تــــــــلخ و پر درد توي حــــنجره نهفته
دل من چـــه بي قراره تــــــوي ايــــــن دور و زمونه
آخـــه تصنيف غــــــم انگيز شده ســــــاز عاشقونه
نگو از شکستن گـــــل مي خوام شاخ و برگ بگيره
تو مي دوني که دل من با نـــــگاهت جون مي گيره

[ ]
+ نوشته شده در ساعت5 بعد از ظهر توسط آیدین
می خوام مطلبی بگم که هر آدم عاشق وقتی معشوقش
تنهاش میزاره این جمله را میگه.
تنها
تنهايم تنها اي آنکه اين يادداشتهاي مرا مي خواني
به تنهايي من پي ببر و بدان من کيستم من کي هستم
که در تنهايي خواهم مرد تو نبايد به تنهايي من وارد
شوي روزگاري بود که من دوستش داشتم و برايش
مي مردم ولي او در غروبي که هيچ وقت يادم
نمي رود مرا تنها گذاشت در غروبي سرد و يخبندان
وجگرم را سوزاند.
اي آنکه مي خواهم وارد قلبم شوي نرم و آهسته بيا
چون قلبم سالهاست که شکسته و هيچ کس آن را با
شادي و شور پر نکرده .
اين لبخند هاي من اين شادي هاي من همراز غم و
غصه و ناله و درد است.
شايد اين چيزها براي تو معني و مفهومي ندارد
ولي من در تنهايي خودم مي نويسم
تا شايد دردي از دردهايم را روي کاغذ بياورم
رازداري همچون ورق و کاغذ ندارم پس قلبم
رازداري مي کند و کاغذ رازهايم را در درون خود
نگاه مي دارد.
اين حرفها از درونم سر چشمه گرفته پس کسي
که آن را مي خواني بدان من چطور آدمي هستم
آهای شما عاشقا و معشوقا بیاین باهم سعی کنیم چنین
جمله هایی به زبان هیچ عاشقی نیاد اینطوری دنیا
زیباتر میشه .

[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 قبل از ظهر توسط آیدین
پنهان در دلش ...
براي ديدن ...
تو.
آیدین دلش براي اين آرزو تنگ است ...
کاش گردبادي بود تا ..
مي آمد و آیدین را با خود مي برد و ...
آیدین را از اين آرزو خلاص مي کرد .
مي بيني؟
در بيکران بودنت....
آیدین آرام خفته است .
نه ... خفته نه .... مرده است .
تمامي تن اش سرد است ....
دستهايش ...
چشمهايش ...
لبهايش ...
..... و دلش .
و بدان
ضربان اشکش تنها حجتي است بر
خواستني که تسليم است
امیدوارم عزیزم همیشه شاد باشه و در کنارم
شما دوستان هم می تونید برای عشقتون همه
کار بکنید فقط کافیه اراده داشته باشین اگراراده
داشته باشین می تونید دنیا را عوض کنید

[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 بعد از ظهر توسط آیدین
خوشت بیاد عزیزم شما هم می تونید به عشقتون
بگین می دونم خوشحال می شن
ميدوني..
وقتي دلم برات تنگ مي شه ....گريه ام مي گيره....
وقتي گريم مي گيره به آينه نگاه مي کنم...
توي چشماي خيسم تو رو مي بينم که داري
بهم لبخند مي زني، همين نگاهته که نمي ذاره
حضور مهربونت رو فراموش کنم حالاهم دلم
برات تنگ شده دلتنگيم دروغ نيست.
اشکام بي بهونه نيست
لحظه هام بازم بهونتو ميگيرن .
اونقدر صبر کردم که ديگه انتظار رو هم از رو بردم.
اشکهايي رو که براي تو اِ دوست دارم
نگاهي رو که عاشق تو اِ دوست دارم
تمام لحظه هايي که منتظر توهستم رو دوست دارم.
زودتر ميخوام ببينمت
آخه اينجا يه قلبي به شوق دوباره ديدن تو زندگي مي کنه....
ميدوني ...
هميشه ميگفتم ... طلوع رو دوست دارم ؛
زندگي رودوست دارم، اما ميدوني ..
راستشو بخواي ... طلوع رو توي نگاه
چشماي قشنگت... و زندگي رو در کنارت ميخوام ...
دوست دارم يه شب تا صبح بشينم و فقط چشماتو
نگاه کنم تا باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودنتو...
يعني اون شب ميآد ...؟
دوست دارم يه شب تا صبح با تو بشينم
و تمام عقدههاي دلمو برات بازگو كنم
تا شايد مرحمي بشي روي زخماي دلم ...
دوست دارم تو رو چنان پرستش كنم
كه حتي مجنون ليلي شو پرستش نكرده بود
وليلي به اين عشق و به اين گونه پرستش من حسادت كنه...
ميدوني مهربون من ....!
اگه دوستت دارم نشون دهنده عشق خدايي من نسبت به
تو اِ
اگه دوستت دارم پايان همه جدايي هاس
اگه دوستت دارم نشانه عشق راستين من نسبت به تو اِ
اگه دوستت دارم كليد زندان من و تو اِ
پس آروم توي گوشت ميگم ...دوستت دارم مهربون من
باهام باش و بهم اعتماد داشته باش گلم چون فقط
ماله توام عزیزم تا نفس می کشم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 قبل از ظهر توسط آیدین
چون یکی واسیه زنده موندنه خودش می زنه
یکیم واسیه زنده موندنه کسی که دوسش داره
پس بدانید قبل از به دنیا امدن سرنوشته ما نوشته شده
وقتی کسی را دوست داریم و عاشقشیم حتی جسممونم
با وجوده ان زنده است
پس بیاید سعی کنیم کسی را که دوسش داریم دلشوهیچ
وقت نشکنیم وهمیشه باهاش باشیم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 قبل از ظهر توسط آیدین
من آیدین هستم
خوشحالم که دوباره به جمع شما وبلاگ نویسان
برگشتم امیدوارم مثل گذشته باز همراهیم کنید
امیدوارم در کنار هم دوستای خوبی باشین و در
پیشرفت وبلاگمان همدیگر را یاری دهیم.
همیشه منتظر حضور سرسبز شما دوستان هستم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9 قبل از ظهر توسط آیدین

